خاطره یک محصل طب!

خاطره یک محصل طب!
در سال دوم پزشکی (سوم دانشگاه) یکی از استادان بنام ما که هم در زمینه دانش پزشکی و هم در رشته هایی چون: ادبیات، زبان شناسی، موسیقی و ... تبحر و شهرت داشت و هم از حیث اخلاق و رفتار با دیگران به خصوص دانشجویان دارای آوازه فراوان بود.

شادروان پروفسور دانا حائری بود که در آن سال به ما فارماکولوژی درس می داد ولی از سایر اساتید و نیز دانشجویان سال های بالاتر شنیده بودیم که ایشان در دانشکده کشاورزی (دفع آفات نباتی) و در دانشکده ادبیات هم (سجع و قافیه در شعر فارسی) را درس می دهند! و آنچه که ما می دانستیم ایشان در شعر دست بالائی داشتند و در مورد آشنائی با زبان های مختلف علاوه بر فارسی و ترکی، عربی، انگلیسی، فرانسوی و آلمانی را در حد ترجمه و مکالمه کاملا می دانستند و در یکی از فرمایشاتشان هم گفته بودند که مشغول یادگرفتن زبان روسی هستند! در یکی از جلسات کلاس که باز هم صحبت از لزوم دانستن درست زبان های خارجی به میان آمد، ایشان کتاب فارماکولوژی را که انگلیسی بود برداشت و به یکی از همکلاسان ما که مادرش فرانسوی بود گفت: "من فلان صفحه کتاب را به صورت در جا به فرانسوی می خوانم و تو کنترل کن" و سپس به سرعت این کار را انجام داد. همکلاس ما هم تصدیق کرد که او که از کودکی با مادرش به زبان فرانسه صحبت کرده و متون متعدد این زبان را نیز خوانده هم نمی توانست به خوبی استاد متن انگلیسی را در جا این چنین به فرانسوی بخواند!
پروفسور دانا، در سر کلاس کاملا پر حوصله و دموکرات بودند و ما جوانان آن روز با سوء استفاده از اخلاق و مهربانی او کلاس را بسیار شلوغ می کردیم؛ به طوری که در تمام راهروهای دانشکده صدای کلاس ما می پیچید و همه می فهمیدند در آن ساعت کلاس پروفسور دانا برقرار شده است! یک بار همه تصمیم گرفتند سر کلاس ایشان کاملا ساکت بوده و شلوغ نکنند. آن روز پروفسور که از مسیر همیشگی به سمت کلاس می آمدند از سکوت مطلق کلاس اول فکر کردند راهرو را عوضی آمده اند و بعد که با تردید درب کلاس را باز کردند و وارد شدند تا چند دقیقه شروع به قدم زدن نموده و سپس با فریاد گفتند: "چه اتان شده؟ مگر همگی خفه شده اید که صدایتان در نمی آید!؟" که بچه ها همه با صدای بلند خنده را سر دادند و گفتند: "استاد پس خودتان می خواهید که شلوغ کنیم؟!" و ایشان هم جواب دادند:  "من که نمی خواهم به مرده ها درس بدهم!" و به این ترتیب کلاس به روال قبلی اش برگشت ولی از آن به بعد به فرم آرام تر و همراه با رعایت حرمت استاد.
صمیمیت پروفسور دانا با دانشجویان طوری بود که همه با وجود مشکل بودن درس فارماکولوژی به خوبی آن را می خواندند و می آموختند و حداقل در سالی که ما در کلاس ایشان بودیم حتی یک نفر از دانشجویان از این درس نیفتادند و در مقام مقایسه با یکی دیگر از استادان ما دکتر ورنر دوتس که ملیت اتریشی-کانادایی داشت و به ما پاتولوژی درس می داد و هم کلاسش مشکل و سنگین بود و هم رفتاری بسیار غیر دوستانه داشت؛ پروفسور دانا برای ما دانشجویان الگوی دانش همراه با اخلاق محسوب می شد و در این رابطه یکی از خانم های همکلاسی ما که شاعر بود در مقایسه بین این دو استاد با تشبیه از شعر معروف سعدی در مضمون: (دشمن دانا و نادان دوست) شعری ساخت که تا مدت ها روی تابلوی سیاه همه کلاس ها و آمفی تئاتر دانشکده نوشته می شد و ورد زبان دانشجویان و حتی برخی از استادان بود:
"پروفسور دانا بلندت می کند ​​​​​بر زمینت می زند نادان دوتس!"
حتی وقتی خود دکتر دوتس خواست این شعر را برایش ترجمه کنند، لبخندی زد و سری تکان داد و به اتاقش رفت. هر چند در حد کمی روی رفتارش هم اثر گذاشت!

دکتر منصور جلالی

تماس با ما

انجمن پزشکان کودکان فارس

شیراز - بیمارستان نمازی - طبقه دوم - دفتر گروه اطفال

071-36474298

آمار بازدیدکنندگان

امروز233
دیروز380
این هفته613
این ماه6196
کل216624

11
آنلاین